درد انسان، درد انسان متعالی تنهایی و عشق است.

یاحق

آسوده از آواز این و آن
یعنی جای کوچک دوری هم نیست
من خودم را بردارم از دست این همه بگریزم برای خودم؟
فقط سیاره ی سبز بی نامی کنار بید و سکوت و هوا
همین!!

این افکار هر روز و شب من بود!

لااقل تو که می دانی نیلوفر... 

چقدر در اندیشه این جای کوچک دور، غرق شدم که ناگاه خود را در جنوب یافتم!

در گریز از جایی بودم که آنجا از بگو مگوی این همه باد و 

وزیدن بی اجازه ی این همه واژه می ترسیدم ...

و اکنون دور از همه و همهمه، تنها و ساکت چه خدایی ها که نمی کنم..!!!

اینجا زندگی، غبار بادی است در دستان امیدوار مردان خسته ی روستایی که گویی جانها را غربال می کنند..!

الله اکبر از این مردم!!

اینجا فقر و تنگدستی رفیق تمام خانه هایشان است..

اینجا دوستی و صفا بخشی از زندگی و بودنشان است..

اینجا هیچکس تنها نیست! اینجا هرکدام تصویری از خدا را نمایش می دهند!!

و چه بزرگمردان خداگونه ای..!

آمدم جنوب تا نباشم.. اینجا تا خدا فقط یک قدم فاصله است...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ توسط صادق

این چه جهانی است؟؟

این چه بهشتی است؟؟

این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست؟!

این چه بهشتی است درآن خوردن گندم خطاست؟!

 

آی رفیق این ره انصاف نیست!! این جفاست!

راست بگو راست بگو راست

 فردوس برینت کجاست؟؟

 

راستی آنجا هم هرکس و ناکس خداست؟

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست؟؟

 

بر همه گویند که هوشیار باش!

بر در فردوس نشیند کسی

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بُدی یا مسیح؟

دوزخ ما چشم به راه شماست!!

راست بگو راست بگو راست آنجا نیست

باز همین ماجراست!

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست؟؟

این همه تکرار مکن ای همای!

کفر نگو، شکوه نکن بر خدای!

پای از این در که نهادی برون

در غُل و زنجیر برندت بهشت!

 

بهشت همان ناکجاست

وای به حالت همای! وای به حالت!!

این سر سنگین تو از تن جداست!

 

نه ... توبه کنم باز حق با شماست!

نه ... توبه کنم باز حق با شماست!

نه ... توبه کنم باز حق با شماست...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ توسط صادق

هستم اگر میروم

گر نروم نیستم!!

گاهی از خودم می پرسم به چه قیمتی؟

دارایی بی پایان این همه علاقه به چه قیمتی؟

خیلی دلم گرفته!!

خیلی!

من باختم.. و هیچ کس جز خودم مقصر نبود.

دیگه بسه..! باید برم! باید برم...

باید خودم بروم تا فالگیران و عارفان به ظاهر نگران برای رفتن من دست و پا نزنند!

باید خودم بروم تا با زبان بی زبانی، زخم زبان روی زخم عمیقم نباشند!

باید خودم بروم تا مباد سر به تن رفیقم نباشد!

خسته ام. خیلی خسته!

باید بروم...

شنیده ام یک جایی هست
جایی دور
که هر وقت از فراموشی خواب ها دلت گرفت
می توانی تمام ترانه های دختران می خوش را
به یاد آوری
می توانی بی اشاره ی اسمی
بروی به باران بگویی
دوستت می دارم
یک پیاله آب خنک می خواهم
برای زائران خسته می خواهم

دیگر بس است غم بی بامداد نان و
هلاهل دلهره

دیگر بس است این همه
بی راه رفتن من و بی چرا آمدن آدمی

من چمدانم را برداشته
دارم می روم
تمام واژه ها را برای باد باقی گذاشته ام
تمام باران ها را به همان پیاله ی شکسته بخشیده ام

دارایی بی پایان این همه علاقه نیز
شنیده ام یک جایی هست
حدس هوای رفتنش آسان است
تو هم بیا ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ توسط صادق

آخرین دوشنبه ی ماه مبارک رمضان بود. بعد از افطار با چندنفر از دوستان شب شعر داشتیم. جای همه ی دوستان غایب و دیگرانی که دوست داشتند باشند و قسمت نشد خالی!

سعیدپورمحمودی، من، میلاد شیران و عده ای از دوستان. جمع صمیمی و خوبی بود. آنها که باید میرفتند، رفتند و آنها که باید باشند، ماندند. خود به اختیار خود رفتند و خود به اختیار خود ماندند!

لحظات نابی بود. با نام زیبای او آغاز کردیم:

بسم الله النور...

سعید با همان نجوای روحانی و محزون خود بارها و بارها برایمان خواند. همنوا با هم شعرخوانی ها کردیم. چه زیبا شبی بود آن شب. بزرگ و صمیمی! دلی و روحانی..

تا خدا چند قدم بیشتر فاصله امان نبود..

خدا هم مهمان ما بود. شاید هم ما مهمان او بودیم..! خدا داند!

کتاب حافظ را گشودیم!

فاتحه ای...

فاتحه ای...

و اینگونه آنشب صبح زیبا شد:

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان 

لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود

گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت

همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین

نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

 آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است

 شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ توسط صادق

پروردگارا

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی  توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

و بینشی که تفاوت آن دو را بدانم

     

مرا فهم ده،تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند. 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ توسط صادق

کم کم به بچه ها بگو
من فقط همین هفته مهمانشان هستم
به اولین علامت از آرامش دریا که رسیدیم
کار این زورق شکسته تمام است
ممکن است ما
اشتباه کرده باشیم
اما به طور قطع و یقین
ردپای رفتگان ما را با باد برده است
ما باید برگردیم
فرصت شبگیر ستاره بسیار است

رادیو راست نمی گوید

کاش فانوسی با خود آورده بودید
این جا هر بی راهه ی پرتی
به آن منزلگاه نامنتظر نمی رسد

امروز آخرین روز
دقایق آخرین روز همان هفته مقرر است...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ توسط صادق

تقدیم به او که سراسر خوبی و مهربانی و زیبایی است...

نیلوفر عزیزم خالق وبلاگ نشانی.

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد.

فروغ فرخزاد 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ توسط صادق

اساس دین ، شناخت خداوند است و کمال شناخت او ، تصدیق به وجود اوست و کمال تصدیق به وجود او ، یکتا و یگانه دانستن اوست و کمال اعتقاد به یکتایى و یگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شایبه و آمیزه‏اى، پرستش او زمانى از هر شایبه و آمیزه‏اى پاک باشد که از ذات او، نفى هر صفت شود زیرا هر صفتى گواه بر این است که غیر از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر این است که غیر از صفت خود است.

هرکس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات وصف کند، او را به چیزى مقرون ساخته و هر که او را به چیزى مقرون دارد، دو چیزش پنداشته و هر که دو چیزش پندارد، چنان است که به اجزایش تقسیم کرده و هر که به اجزایش تقسیم کند، او را ندانسته و نشناخته است . و آنکه به سوى او اشارت کند محدودش پنداشته و هر که محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر که گوید که خدا در چیست، خدا را درون چیزى قرار داده و هر که گوید که خدا بر روى چیزى جاى دارد، دیگر جایها را از وجود او تهى کرده است.

خداوند همواره بوده است و از عیب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان که از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چیزى هست ، ولى نه به گونه‏اى که همنشین و نزدیک او باشد ، غیر از هر چیزى است ، ولى نه بدان سان که از او دور باشد . کننده کارهاست ولى نه با حرکات و ابزارها . به آفریدگان خود بینا بود، حتى آن زمان که هنوز جامه هستى بر تن نداشتند.

تنها و یکتاست زیرا هرگز او را یار و همدمى نبوده که فقدانش موجب تشویش گردد .

موجودات را چنانکه باید بیافرید و آفرینش را چنانکه باید آغاز نهاد . بى‏آنکه نیازش به اندیشه‏اى باشد یا به تجربه‏اى که از آن سود برده باشد یا به حرکتى که در او پدید آمده باشد و نه دل مشغولى که موجب تشویش شود.

آفرینش هر چیزى را در زمان معینش به انجام رسانید و میان طبایع گوناگون، سازش پدید آورد و هر چیزى را غریزه و سرشتى خاص عطا کرد. و هر غریزه و سرشتى را خاص کسى قرار داد، پیش از آنکه بر او جامه آفرینش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پیچ و خم هر کارى را مى‏دانست.

نهج البلاغه ادامه خطبه ی اول

 

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَىَ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ

تُولِجُ اللَّیْلَ فِی الْنَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَتُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَتُخْرِجُ الَمَیَّتَ مِنَ الْحَیِّ وَتَرْزُقُ مَن تَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ

بگو بار خدایا تویى که فرمانفرمایى هر آن کس را که خواهى فرمانروایى بخشى و از هر که خواهى فرمانروایى را باز ستانى و هر که را خواهى عزت بخشى و هر که را خواهى خوار گردانى همه خوبیها به دست توست و تو بر هر چیز توانایى.

شب را به روز در مى‏آورى و روز را به شب در مى‏آورى و زنده را از مرده بیرون مى آورى و مرده را از زنده خارج مى‏سازى و هر که را خواهى بى‏حساب روزى مى‏دهى.

سوره آل عمران


نوشته شده در تاريخ شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ توسط صادق

یاحق

حمد باد خداوندى را که سخنوران در ثنایش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهایش عاجز آیند و کوشندگان هر لکه داره کوشند، حق نعمتش را آنسان که شایسته اوست ، ادا کردن نتوانند.

خداوندى ، که اندیشه هاى دور پرواز او را درک نکنند و زیرکان تیزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند.

خداوندى که فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهایتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان یافت ، که در زمان نگنجد و مدت نپذیرد. آفریدگان را به قدرت خویش ‍ بیافرید و بادهاى باران زاى را بپراکند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخره هاى کوهساران ، زمینش را از لرزش بازداشت.

نهج البلاغه ابتدای خطبه اول

http://www.aviny.com/nahj/index.aspx

به گوش هرچه در عالم

رسید آواز پنهانم 

هنوزم آواز می خوانم

من آزادی نمی خواهم

که با یوسف به زندانم

دلم صد بار می گوید

که چشم از فتنه بر هم زد

دگر رحمی نمی افتد

کنون با یار خود شادم

من آن مرغ سخندانم

که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می آید

به معنی از گلستانم

...

چه غم دارم؟ خدا دارم!!

الیس الله بکاف عبده!

دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط صادق

 

فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام.

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آنچنانکه هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.
من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام.

زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند.
   

باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد.

من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد.
     

فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.

تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یکرنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. 

هر کس باید برای خویشتن دوستان یکدل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد.
    

به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می‌خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید.

پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم.

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد … اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم.

از همه پارسیان و هم‌پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.
     

به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

 

یادش گرامی باد.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط صادق
درباره وبلاگ
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه‌ی هیچیم
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي

 .:: نشوني ::.

 .:: دكترعلي شريعتي ::.

 .:: صادق هدايت ::.

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست



Blog Skin